من از قصه زندگي ام نمي ترسم،
من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.
اي بهار زندگي ام اکنون که قلبم مالامال ازغم زندگيست،
اکنون که پاهايم توان راه رفتن ندارد برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را،
باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم،
بدان که قلب من هم شکسته، بدان که روحم ازهمه دردها خسته شده...
تنهایی ، ای دلنشین ترین و مهربانترین مصاحب لحظه های
سخت و سنگین تو را دوست دارم.
چرا که تنها با توست که می توان
از مرز اسارتها گریخت
و باسکوت چشم و دل همنشین شد.
در لحظه های باتو بودن به راحتی می توان
از رنگ وریای
زندگی بر سرزمین شقایقها گریخت .
ای کاش من هم مثل آسمان بودم
و هر وقت که دلتنگ می شدم
بغض خود را می شکستم
و قطرات اشکم را نثار زمینیان می کردم،
راحت و بی درد سر
و آن وقت بود که تمام مردم درد دلم را
می دانستند و از هق هق
بی صدای من با خبر می شدند.
اما چه کنم نمی توانم .
من باید غصه ها را در دل پنهان کنم،
من باید صبور باشم.

خواب ديدم كه شبي رهگذري مي آيد
"شب دلتنگ مرا سر زده مي آرايد"
مي رسد تا كه پس از اين همه دلتنگي ها
گره از بغض غزل هاي ترم بگشايد
اين همه شور كه در ذهن غزل هاي من است
بوي ياسي ست كه از هرم تنش مي آيد
غزلم نذر نگاهت مددي كن؛ چنديست
"مرگ دارد تن خود را به تنم مي سايد"

ساده تر از تمام بغضهايم از تو ميگذرم
تا آرامشت برگردد .تا عرصه ي حوصله ات كم نشود
تا تنها شوي و روزهاي خاكستري مرا تجربه كني!
تا بفهمي با هم بودن ، چقدر ارزشمند است !
واز هم گذشتن، چقدر حادثه مي آفريند !
ساده تر از ترانه هايم ، از تو مي گذرم
تا چشمهاي نا باور تو هم اشك را تجربه كند!
تا دستهاي تو هم گاهي خالي شود از گرما!
ياد تمام وعده هاي خالي ات ، آرامشم را مي گيرد!
نمي خواهم آرامشم را برگرداني !
اما مديون تمام خواهش وتمناهايم هستي !
ومن طلبكار اين همه روز از دست رفته !

روی گلهای نرگس با مداد قرمز
صد بار نوشتم زندگی بی تو هرگز؟
چشمانت را برای زندگی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی مي خواهم
صدايت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش و پايت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بويم
خيالت را برای پرواز می خواهم
و خودت را نيز برای پرستش .
چه مغرورانه اشك ريختيم
چه مغرورانه سكوت كرديم
چه مغرورانه التماس كرديم
چه مغرورانه از هم گريختيم
غرور هديه شيطان بود
و عشق هديه خداوند
هديه شيطان را به هم تقديم كرديم
هديه خداوند را از هم پنهان

تنها یک لحظه بود که روی پل دوستی قرار گرفتیم
درس خواندیم، شیطنت کردیم، عاشق شدیم و...
وسپس هر یک با کوله باری از آرزو و خاطره...
در ابری محــــو شدیم...
و دیگر حتی به ما اجازه نخواهند داد
که طول پل را بپیماییم...
و از یکدیگر یاد کنیم و بس... .

روز مرگــم اشک را شیـــــدا کنید
روی قلبـــم عشــــق را پیــــدا کنید
روز مرگـــــــم خاک را باور کنید
روی قلبـــم لالــه را پـــرپـــر کنید
جامه را خـــاک و خاکستــــر کنید
خانــه ام را وقف نیــلوفــــــر کنید
پیکـــــرم را غرق در شبنــــم کنید
روز مرگـم دوسـت را دعوت کنید
دور قبــــرم را کمـی خلـــوت کنید
بعــد مرگــم خنــده را از ســر کنید
رفتنــــــــم را دوستـــان بـاور کنید

بزرگ شده ام
حالا دستهایم به آئینه می رسد
هر قدر که می خواهم، نوشته های رفتنت را پاک کنم
دلم، اجازه نمی دهد
می دانم
یک شب، بالاخره در آئینه ظاهر می شوی
و با زمزمه هایت
ماه را از پشت ابرها، بیرون می کشی
حالا، من دیگر
انسان بزرگی هستم
همچنین خطاط بزرگی
این را دیوارها می گویند...

شعر سردی امشب، بر لبانم جاریست
واژه ها بی روح و جمله ها تکراری ست
زیر آواری گنگ، بی رمق مدفونم
همه کابوسم، وحشت بیداری ست
مات و مبهوت امشب، شعر غم می سازم
باز هم من آری، این میان می بازم
پشت پرچینی دور، خاطراتم گم شد
در دل افکارم، بی سبب می تازم
عشق و نفرت امشب، در نگاهم یکسان
چهره ام خاموش است، در دل اما طوفان
این حقیقت دارد، رفته ام تا پوچی
بی کلید است انگار، قفل سرد زندان
واژه چون جغدی شوم، ذهن من ویرانه
و سرانگشتانم، با قلم بیگانه
مرگ شعرم امشب با تولد همزاد
من حقیقت جستم! مرده باد افسانه
سال های تردید، عاقبت آخر شد
امشب اینجا چشمم از حقیقت تر شد
خواب من شیرین بود، امشب اما تعبیر
با همین بیداری، معنی دیگر شد.


